به گزارش پایگاه تحلیلی خبری آزنیک، چند سال پیش نشر چشمه کتابی چاپ کرد به نام "جناب مارتینی".  من این کتاب را بارها خوانده‌ام‌. چرا که هر روز وقتی از خانه بیرون می‌آیم تا به مدرسه بروم، در این فاصله، تعداد زیادی جناب مارتینی می‌بینم. وقتی ماجرای این شخصیت را بدانی، خودت را میان هزاران جناب مارتینی می‌بینی. که صدالبته خودت هم یکی از آنهایی. 

بگذارید ابتدا ماجرای مارتینی را برایتان تعریف کنم. قضیه از این قرار است؛ به یک خبرنگار گفته‌اند برو با جناب مارتینی مصاحبه کن. مارتینی مشهور. در آن کشور کسی نیست که با این چهره‌ی هنری زمانه آشنا نباشد. از آن آدم‌های خوش‌پوش با لباسهای گران قیمت که وقت سر خاراندن ندارند. مدام از این شهر به آن شهر می‌روند و از مدیر برنامه‌‌شان می‌پرسند امروز چه ساعتی و با چه کسی وقت مصاحبه دارم؟ و خب اغلب یکی دو دختر زیبا هم او را در این سفرها همراهی می‌کنند. خبرنگار داستان اطلاعاتی از این قبیل را از قبل می‌داند. خبرنگارها موقع مصاحبه از یک هنرمند مشهور اصولا می‌پرسند: کار هنری را از کجا شروع کردید؟ الگوی شما در زندگی چه کسی بود؟ از خودتان بگویید. یا طرفدارنتان را با وعده‌ی اثری که به زودی منتشر می‌کنید خوشحال کنید. امّا خبرنگار داستان ما هنگام روبه‌رو شدن با مارتینی تنها یک سوال از او می‌پرسد: توی جیب‌هات چی داری؟ 

این سوال مارتینی را غافلگیر می‌کند. از خبرنگار می‌پرسد: اسمت چیه‌؟ و خبرنگار پاسخ میدهد: فرانک هستم. 

پرسیدن نام کوچک او، یعنی شروع یک دوستی از سر اعتماد. 

 

پس حرکت بعدی مارتینی این است که هر چه در جیب‌هایش دارد را روی میز خالی کند. فرانک به محتویات جیب مارتینی نگاه می‌کند: یک اسکناس مچاله شده. یک مجسمه‌ی کوچک. و هفت دانه برنج! 

فرانک با خودکارش به دانه‌های برنج اشاره می‌کند و می‌پرسد: قضیه‌ی دونه‌های برنج چیه؟ جناب مارتینی تعریف می‌کند: چند وقت پیش خونه‌ی یکی از دوستام مهمون بودم. دیدم که توی نمکدون سر سفره چندتا دونه برنج گذاشته‌ان تا رطوبت نمک رو بگیرن. بعد از اون من هم چندتا دونه برنج توی جیبم گذاشتم. 

فرانک می‌گوید: برای این‌که رطوبت روحت رو بگیری؟ 

جناب مارتینی تایید می‌کند. 

ما در ادامه‌ی داستان می‌فهمیم جناب مارتینی برخلاف آن‌چه دیگران از زندگی شاد و پرمشغله و مهمانی‌های شلوغ او، یک آدم همه‌چیز تمامِ خوشبخت را در ذهن مجسم می‌کنند، مارتینی از تنهایی بزرگی رنج می‌برد. تنهایی‌ای که احتمالا تبدیل به بی‌کسی شده و باعث اشک‌هایی می‌شود که در تنهایی نمناکش او را در خود غرق می‌کند. هفت دانه برنج. برای گرفتن رطوبت روح. 

من هر روز در‌ مسیر خانه تا مدرسه، می‌توانم جناب مارتینی را در جسم یک راننده‌ی تاکسی ببینم که با قرآن کوچک روی داشبورد، رطوبت روحش را می‌گیرد. همکارانی با می‌شناسم که با قرص‌های آرامبخشِ سر صبح روحشان را مجاب به تحمل زندگی می‌کنند. همچنین من در اصفهان مردی را می‌شناسم به نام بهمن. او را عمو بهمن صدا می‌کنیم. در محله‌ی راران، نزدیک آن تک مناره‌ی معروف دوره‌ی سلجوقی، زمین کشاورزی دارد‌. گاهی به او سر می‌زنم تا کنار آتش‌اش چای بنوشیم و گپ بزنیم. گاهی چوپانی، رهگذری هم می‌آید تا با عمو بهمن گفت‌وگو کند. یک روز عمو بهمن گفت: «همه‌ی اینایی که پای این آتیش می‌شینن و درددل می‌کنن، یه فقدان بزرگ توی زندگی‌شون دارن. این قوری چایی و این آتیش فقدان اونا را پر می‌کنه» 

این جمله‌ی عمو بهمن من را یاد جناب مارتینی انداخت. او با هفت دانه برنج رطوبت روحش را می‌گیرد و ما با جمع شدن پای آتش و یک قوری چای. 



تهیه و تنظیم: راوی