بازگشت به صفحه اخبار
دوشنبه 20-11-1404
دسته بندی: فرهنگی و هنری , اجتماعی ,
آزنیک گزارش می‌دهد

سرانجام عروسک دارا و سارا چه شد؟

پروژه تولید عروسک‌های «دارا و سارا» را می‌توان یکی از شناخته‌شده‌ترین تجربه‌های سیاست‌گذاری فرهنگی در حوزه کودک و نوجوان دانست؛ طرحی که نه صرفا با هدف تولید یک اسباب‌بازی، بلکه در پاسخ به نگرانی‌های فرهنگی دهه ۷۰ خورشیدی شکل گرفت و از همان ابتدا، کارکردی فراتر از بازار مصرف برای آن تعریف شد؛ نگاهی مشخصا فرهنگی که چالش‌هایی از جمله نبود استقبال کودکان از این عروسک‌ها را می‌توان به آن نسبت داد.

 دارا و سارا برای بسیاری از متولدین دهه‌های ۷۰ و ۸۰ نامی آشنا است؛ عروسک‌هایی که روزی قرار بود جایگزین نمونه‌های غربی در ویترین اسباب‌بازی‌فروشی‌ها شوند، اما مسیر تولید و حضورشان در بازار به مرور تغییر کرد. ایدۀ ساخت این دو عروسک به سال ۱۳۷۵ بازمی‌گردد؛ زمانی که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، در واکنش به گسترش حضور عروسک‌هایی مانند باربی در بازار ایران، طراحی یک نمونه بومی را در دستور کار قرار داد تا وجود یک الگوی بومی در تربیت فرهنگی کودکان برجسته شود. 

پنج سال بعد و در سال ۱۳۸۰، نخستین نسل دارا و سارا با لباس‌های محلیِ اقوام مختلف ایرانی به بازار آمد؛ عروسک‌هایی که قرار بود در خلال بازی، کودک را با تنوع فرهنگی ایران هم آشنا کنند. انتخاب پوشش اقوام از آذری تا سیستانی و شمالی و... بخشی از هویت این عروسک‌ها را شکل می‌داد و آنها را از بسیاری نمونه‌های مشابه متمایز می‌کرد.



شکست دارا و سارا از باربی!

با این حال، همین نقطۀ تمایز فرهنگی، به‌تدریج پرسش‌هایی را نیز ایجاد کرد؛ از جمله اینکه آیا اسباب‌بازی می‌تواند هم‌زمان بار هویتی و جذابیت بازی کردن را به دوش بکشد؟ پرسشی که بعدها در نسبت میان دارا و سارا و رقبای جهانی‌شان پررنگ‌تر شد. دارا و سارا در سال‌های ابتدایی عرضه، بیش از آنکه به‌عنوان یک برند سرگرمی معرفی شوند، در جایگاه یک «پروژه فرهنگی» دیده می‌شدند. تمرکز بر طراحی پوشش، تأکید بر خانواده‌محوری و برخی آرمان‌های فرهنگی دیگر، بخشی از رویکرد تربیتیِ تعریف‌شده برای این دو شخصیت بود؛ رویکردی که آن‌ها را عملا در تقابل با عروسک‌هایی مانند باربی قرار می‌داد آن هم بدون اینکه به این مهم توجه شود که رقیب دارا و سارا، فقط یک عروسک نبود، بلکه پشتوانه‌ای از بازارپردازی فرهنگی شامل فیلم، انیمیشن، بازی و صدها محصول جانبی در این رقابت شریک بودند و همین تفاوت در نقطه شروع ماجرا به‌تدریج در سرنوشت دو عروسک هم خود را نشان داد. 

بعدها همین موضوع، به‌عنوان یکی از خلاءهای اصلی پروژه شناخته شد؛ اینکه شخصیت‌پردازی، بدون پیوست رسانه‌ای، در ذهن کودک ماندگار نمی‌شود. شخصیت‌هایی که قرار بود برای کودک آشنا و ملموس باشند، کمتر فرصت حضور در روایت‌های تصویری یا جهان داستانی پیدا کردند و نبود این پیوست رسانه‌ای نیز امکان همذات‌پنداری و تداوم ارتباط را محدود می‌کرد که به دنبال آن استقبال کودکان از آنها هم چندان قابل توجه نبود. 

در سطح طراحی فیزیکی نیز تجربۀ تولید، خالی از چالش نبود. نسل‌های اولیه با اشکالاتی مانند وزن بالا، کیفیت متغیر، باقی ماندن بوی مواد اولیه‌ای همچون نفت یا انعطاف محدود مفاصل مواجه بودند. هرچند در سری‌های بعدی تلاش شد تا حدی این نواقص برطرف شود و کیفیت بهبود یابد، اما تجربه اولیه بخشی از تصویر ذهنی بازار را شکل داده و محبوبیت «دارا و سارا» را نسبت به نمونه‌های رقیب کاهش می‌داد.

نوع پوشش نیز بر دامنه محبوبیت این عروسک‌ها اثر داشت. لباس‌های محلی که برای عروسک انتخاب می‌شدند اگرچه هویت‌بخش بودند، اما امکان تعویض و تنوع نقش را محدود می‌کردند و حتی قوۀ تخیل کودک را آنچنان که باید فعال نمی‌کردند. در حالی که در نمونه‌های رقیب از جمله باربی لباس‌هایی از جمله لباس آشپز، باغبان، تعمیرکار و ... به کودک اجازه می‌داد عروسک را در نقش‌های مختلف ببیند، اما دارا و سارا بیشتر در همان قالب هویتی اولیه باقی می‌ماندند. 



همسایه‌ها یاری کنید تا ما بومی‌سازی کنیم!

در کنار طراحی، مسئله تولید صنعتی نیز مسیر پروژه را پیچیده کرد. صنعت اسباب‌بازی، صنعتی چندلایه است که به دانش فنی، قالب‌سازی، مواد اولیه باکیفیت، سرمایه و شبکه توزیع وابسته است. در زمان تولد دارا و سارا، این زیرساخت به‌طور کامل در کشور شکل نگرفته بود و همین مسئله سبب شد بخشی از فرآیند تولید در خارج از کشور انجام شود؛ وضعیتی که برای پروژه‌ای با هدف بومی‌سازی فرهنگی، نوعی تناقض عملی ایجاد می‌کرد. محدودیت بودجه، مشکلات تأمین مواد اولیه، نوسانات ارزی و ضعف بازارپردازی نیز به این چالش‌ها افزوده شد. در نتیجه، تولید و توزیع عروسک‌ها مداوم نبود و حضور آن‌ها در بازار نیز با محدودیت‌های یادشده همراه می‌شد.



مناقشه بر سر شکست و پیروزی

به‌تدریج، فاصله دارا و سارا با ویترین اصلی اسباب‌بازی‌فروشی‌ها بیشتر شد و عملا بازاری که با ورود شخصیت‌های جهانی جدید، رقابتی‌تر از گذشته می‌شد، از دست رفت. در چنین شرایطی، پروژۀ دارا و سارا که با هدف جایگزینِ باربی شدن تعریف شده بود، خودش با چالش دیده‌شدن مواجه شد. همین روند، بحث موفقیت یا عدم موفقیت پروژه را به یکی از موضوعات مناقشه‌برانگیز حوزه کودک تبدیل کرد و در این بین اختلاف نگاه میان مدیران دوره‌های مختلف کانون نیز به این بحث دامن زد.

برخی مدیران که از گذشته در بدنۀ کانون مشغول به فعالیت بودند، اطلاق عنوان «شکست» را منصفانه نمی‌دانند و معتقدند این پروژه بیش از آنکه در شاخص‌های فنی شکست خورده باشد، در فضای رسانه‌ای چنین تصویری از آن ساخته شد. آن‌ها بر این نکته تأکید دارند که پیش از دارا و سارا، تجربه‌ای با این ابعاد در طراحی عروسک بومی وجود نداشت و این پروژه می‌توانست با تداوم حمایت‌ها، به نسل‌های بعدی برسد چنانچه لیلا بابایی - مدیرکل سرگرمی‌های سازنده و بازی‌های رایانه‌ای کانون - مدتی قبل در یک نشست خبری مدعی شد: «دارا و سارا بیش از آنکه در واقعیت و طبق معیارهای طراحی و تولید محصول شکست‌خورده باشند، در فضای رسانه‌ای این موضوع عنوان شده است. این پروژه اگر توجه، لطف و مهر بیشتری از سمت رسانه دیده بود شاید امروز نسل دهم یا دوازدهم آن تولید می‌شد.»

در مقابل، ارزیابی مدیران دیگری که آن دوره مسئولیتی در این زمینه نداشتند صریح‌تر و بر این باور استوار است که عروسک‌ها نتوانستند ارتباط مؤثری با مخاطب برقرار کنند؛ هرچند اصل ایدۀ تولید عروسک‌ها را همچنان قابل دفاع می‌دانند. همین دو نگاه متفاوت، امروز نیز بر نحوه مرور تجربۀ گذشته و ترسیم آیندۀ پروژه سایه انداخته است؛ اما با وجود این اختلاف نظرها، یک نقطه اشتراک مهم که همه بر آن تاکید دارند، ضرورت بازطراحی «دارا و سارا» است. 




پایان//